دهه هفتادی‌ها بخوانند!

شماره یک: هیچ صفر تا صدی وجود ندارد

نکته‌ای می‌خواهم بگویم، اما هرچه تلاش می‌کنم بفهمانم، متأسفانه کسی گوش نمی‌دهند. من دربارهٔ حسابداری صحبت می‌کنم؛ ولی این نکته‌ای که می‌خواهم بگویم در تمام حوزه‌ها صادق است. هیچ صفر تا صدی وجود ندارد. اگر توانستید به این نتیجه برسید، برنده‌اید. اگر به این نتیجه نرسیدید، هیچ‌موقع به آن صد نمی‌رسید. قرار نیست همه‌چیز را یاد بگیرید. قرار نیست همه‌چیز را در کوتاه‌مدت یاد بگیرید.

کسی که تازه حسابداری را شروع کرده و می‌خواهد اولین هدف را برای خودش تعیین کند، باید یک هدف پنج‌ساله بگذارد. دقت کنید: اولین هدفش پنج‌ساله باشد، نه هدف نهایی‌اش.

امروزه نسل اصلی جویای کار، بچه‌های دههٔ هفتادی‌اند. الان همهٔ بچه‌های دههٔ هفتادی دنبال این هستند که در کوتاه‌مدت به هدف‌هایی برسند، به حقوق‌هایی برسند، به پست‌هایی برسند یا اصلاً به دانشی برسند. البته اگر در این هدفشان به دانشی هم برسند، آن دانش به دردشان نمی‌خورد؛ چون ممکن است بعداً در رشته‌ای کار کنند که آن دانش به درد نخورد؛ مثلاً زیادند کسانی که تلفیق بلدند و در بورس نیستند یا در بورس هستند و تلفیق بلد نیستند یا کسانی که کار مالیاتی حجیم بلدند ولی در تولیدی کار می‌کنند یا کسانی که صنعتی خواندند و در بخشی کار می‌کنند که لازم هست کار مالیاتی بلد باشند، اما بلد نیستند و کار مالیاتی‌شان را یک نفر دیگر انجام می‌دهد. بالاخره کسب این دانش‌ها باعث می‌شود پیوسته باری روی دوششان قرار بگیرد.

خلاصهٔ کلام: قرار نیست تا ترم یک خودتان را پاس نکردید، درس‌های ترم پنجتان را یاد بگیرید. کوله‌ای را که بر دوشتان گرفتید و می‌خواهید از کوه بالا بروید،‌ سبک بردارید. در ایستگاه بعدی، کولهٔ بعدی را بر دوشتان بگذارید. این قضیه را سخت نگیرید. پیشنهادم این است به‌اندازه‌ای که فکر می‌کنید نیاز هست، یاد بگیرید. مثلاً الان احساس نیاز می‌کنید که لازم است قانون مالیات و قانون کار را یاد بگیرید. همین‌قدر کافی است. اگر قرار باشد الان مثلاً صورت جریان وجوه را هم کار کنید، دیگر به هیچ‌کدامشان نمی‌رسید یا اگر هم برسید، ملغمه‌ای می‌شود که اصلاً نمی‌فهمید چه کار کردید! پس گام‌به‌گام جلو بروید. این احساس را که دوست دارید بیش از آنچه نیاز دارید یاد بگیرید در خودتان بکشید. به خودتان بگویید من یک سری اولویت‌ها دارم که باید به‌ترتیب انجام بدهم. تا اولویت اول را انجام ندادید، فکر اولویت دومتان نباشید.

باز هم می‌گویم این فکر مخربی است که بپرسید از صفر تا صد فلان دوره یا فلان موضوع چقدر طول می‌کشد. مگر خود من که این سؤال را از من می‌پرسید کجا هستم؟ آیا من صد هستم و به انتها رسیدم؟ اصلاً چه بشوم صد می‌شوم و به انتها می‌رسم؟

قبلاً هم گفتم دانش و کارهای امروزی شاخه‌شاخه شده است. باید در یک شاخه‌ای ورود کنید و جلو بروید. دیگر مثل قدیم نیست. حتی الان در سطح دانشگاه هم همین‌طور است؛ مثلاً می‌گویند درست است این شخص به‌صورت کلی حسابداری بلد است، ولی تخصصش گردش وجوه نقد است. به‌طور مثال آقای تاری‌وردی مطالعات زیادی دربارهٔ گردش وجوه نقد کرده است. اینکه چند تا کتاب دربارهٔ حسابداری صنعتی بنویسد برای او ارزش افزوده ایجاد نمی‌کند. نمی‌گویم این کار را نکند، ولی چنین شخصی در آن سطح، فقط در یک شاخه کار می‌کند و در مطالب شاخهٔ خودش متخصص است. بله، الان این‌گونه کارها تخصصی شده است.

***

شماره دو: مربای تمشک مادربزرگ

فرض کنید مربا می‌خواهید. دو راه دارید: ۱. از سوپری سر کوچه یک مربا بگیرید. ۲. به مادربزرگتان بگویید که برایتان مربا درست کند. مربا درست‌کردن مادربزرگ کمی سخت است. اگر مربای تمشک خواسته باشید، باید از بازار تمشک بخرد، آماد کند و بگذارد جا بیفتد و بعد به شما زنگ بزند و بگوید که آماده شده است. خانهٔ مادربزرگ هم دور است. باید بروید از او بگیرید و بیاورید. تازه، حجم مربا هم کم است؛ چون نمی‌تواند برایتان زیاد درست کند. اما همه‌مان می‌دانیم که آن مربای مادربزرگ کجا و آن مربای کارخانه‌ای کجا.

اعتقاد دارم که اگر مربای تمشک مادربزرگتان را می‌خواهید، باید برایش وقت بگذارید و یک مقدار انتظار بکشید؛ چون مربا درست‌کردن برای مادربزرگ سخت است و طول می‌کشد. در کار هم همین‌طوری است؛ یعنی می‌توانید یک سری چیزها را مثل یک لقمهٔ آماده، شیک‌و‌پیک از اینترنت یا از دوستانتان به دست بیاورید. یک موقع هم نه، ترجیح می‌دهید از مربای کارخانه‌ای استفاده نکنید و مربا تمشک مادربزرگتان را بخورید. من در تمام ارکان زندگیِ کاری‌ام به این مسئله اعتقاد دارم که اگر چیز بهتر و ناب‌تری خواستم، باید برایش بیشتر زحمت بکشم و بیشتر وقت بگذارم.

خواهشم از شما این است که به‌جای مربای کارخانه‌ای، از مادربزرگتان مربا بگیرید.

***

شماره سه: روحیه کارمندی ندارم!

دوستان زیادی در شبکهٔ اجتماعی به من پیام می‌دهند و می‌گویند من روحیهٔ کارمندی ندارم و نمی‌خواهم کارمند باشم. دوست ندارم صبح‌به‌صبح ساعت بزنم. دوست دارم خودم برنامهٔ خودم را تنظیم کنم. دوست دارم کارآفرین باشم. حتی برخی می‌پرسند: می‌شود ما شرکت حسابداری بزنیم؟ می‌شود مؤسسهٔ حسابرسی بزنیم؟ یعنی جوانی که هنوز ترم اولش را هم پاس نکرده، فکر این است که کارمند باشد یا نه. فکر این است که خودش شرکت حسابداری تأسیس کند. من خودم همین الان جرأت ندارم شرکت حسابداری تأسیس کنم. جالب اینجاست پدرومادرهای همهٔ این دوستانی که این حرف‌ها را می‌زنند، همگی کارمند بودند. کارمندی چیز بدی نیست. کارمندی سطوح مختلف دارد. اگر کارتان را خوب انجام بدهید، به‌نظرم پایین‌تر سطح کارمندی خیلی ارزشمندتر از این است که پول پدرتان را داخل یک مؤسسه حسابداری خرج کنید و سرانجام هم مؤسسه ورشکست شود. لطفاً دیگر نگویید روحیهٔ کارمندی نداریم، دیگر نگویید من می‌خواهم خودم رئیس خودم باشم. این فکرها را از خودتان دور کنید. همهٔ این‌ها به‌خاطر سوسول‌بودن بچه‌ها و نازکشیدن خانواده‌های ایرانی است. یعنی به‌قدری بچه‌شان را لوس بار آوردند که در ایران هیچ‌کس دوست ندارد کارمند بشود. خیلی جالب است. اینکه روحیهٔ کارمندی را دوست نداریم، فقط به‌خاطر تنبلی است، فقط به‌خاطر بی‌مسئولیتی است، فقط به‌خاطر این است که می‌دانیم توانایی کار کارمندی را نداریم.

همه دوست دارند رئیس باشند. با توجه به اینکه این‌همه جوانان ما از کارمندی و روحیهٔ کارمندی گریزان‌اند، خوب است توجه کنیم به این مسئله که مثلاً در شرکتی که واحد مالی‌اش چهل نفر است، مگر چند نفرشان قرار است مدیر مالی شوند؟ چند نفرشان قرار است رئیس حسابداری شوند؟

به‌نظرم کار کارمندی کار مقدس و محترمی است. تمام مدیرعامل‌های شرکت‌های بزرگ دنیا همه‌شان کارمندند. بنابراین به‌جای اینکه رئیس باشید و دستتان در جیب پدرتان باشد، کارمند باشید و دستتان در جیب خودتان باشد.

اگر به دنبال این هستید که مدیر مالی بشوید، دنبال این هستید که کارمند نباشید، دنبال این هستید که ثروتمند بشوید، سرمایه‌گذار بشوید، هوش مالی‌تان زیاد بشود و… نوشته‌های من را نخوانید. من غلط بکنم بخواهم شما را ثروتمند کنم یا کاری کنم که سرمایه‌گذار بشوید یا هوش مالی‌تان افزایش پیدا کند. بنابراین دستتان را بر زانوی خودتان بگذارید و یا علی بگویید و خودتان تلاش کنید. با مطالعهٔ نوشته‌های من فقط یاد می‌گیرید که چگونه یک حسابدار خوب بشوید.

***

شماره چهار: دختر پنکیک دوست

چند وقت پیش مسافرت رفته بودم. در رستوران هتل، موقع صبحانه دختر خیلی نوجوانی را دیدم که منتظر پنکیک بود. همان‌طور که می‌دانید، پنکیک‌های آشپزخانه‌ها زود تمام می‌شود و کارمندان آشپزخانه مرتب قوطی آن را پر می‌کنند. آن دختر حدود پنج دقیقه قبل از من در صف منتظر ایستاده بود. با آرامش هم انتظار می‌کشید. خودم در صف املت ایستاده بودم. او همچنان منتظر بود تا پنکیک بیاید. وقتی پنکیکش رسید، شکلات پنکیک تمام شده بود. دوباره حدود پنج دقیقه خیلی آرام ایستاد تا مسئول شکلات بیاید. خلاصه برای هدفی که داشت، عجله نکرد؛ یعنی واقعاً علاقه‌مند بود که یک پنکیک خیلی خوشمزه بگیرد و بخورد. نه دادوبیداد کرد، نه تشنج ایجاد کرد، نه پیش مسئول رستوران رفت تا زبان به شکایت باز کند. می‌دانست که باید منتظر بماند تا مسئولش بیاید و قوطی شکلات را پر کند.

از این داستان الگو بگیرید. خطابم به کسانی است که می‌خواهند رشد کنند: رشدکردن مثل شناکردن است. لازم نیست زیاد دست‌وپا بزنید. لازم نیست حرکات عجیب‌وغریبی انجام بدهید. یک مقدار سکون و آرامش نیاز است. زمانی که باید به رشد مدنظرتان برسید، می‌رسید.

ای کاش همهٔ کسانی که عشق مدیرمالی‌شدن دارند، عشق پیشرفت دارند، عشق این را دارند که یک‌شبه ره صد ساله بروند، یاد داستان این دختر پنکیک‌دوست بیفتند و از او الگو بگیرند.

***

شماره پنجم: تفکر شیادی

در سال گذشته بارها و بارها دانشجویان حسابداری به من می‌گفتند که ما دوست نداریم کارمند باشیم، دوست نداریم زیردست باشیم، از کار اداره‌جاتی خوشمان نمی‌آید و می‌خواهیم شرکت حسابداری بزنیم، چه کار کنیم؟ بچه‌های عزیز، آیندهٔ این مملکت به دست شما درست می‌شود. شما سکّان‌دار آیندهٔ این سرزمین هستید. من نمی‌دانم چه شده که آرزوهای شما به دلار و ثرورت و کروکی تبدیل شده است. نمی‌گویم ثروت بد است. من می‌گویم راه رسیدن به ثروت، سخت‌کوشی و تلاش است. شما خاطرات کارآفرینان ایرانی را بخوانید، حتی یک کارآفرین نیست که از پادویی در بازار شروع نکرده باشد. اصلاً صفر تا صدی وجود ندارد. اصلاً راه میانبری وجود ندارد. این تفکر که دارید یک تفکر متقلبانه است که یک سری آدم شیاد به شما فروخته‌اند. کلاغ را رنگ می‌کنند به‌جای قناری به شما می‌دهند.

یکی از صفحات اجتماعی در اینترنت که گاه‌گداری با مسائل اجتماعی شوخی می‌کند، مطلبی نوشته بود که به‌نظرم خیلی جالب رسید. نوشته بود: «بدان هرکسی که در اینستاگرام یک کروات نازک زده و می‌گوید می‌خواهم پولدارت کنم، کلاهبردار است.» واقعاً لبّ مطلب را گفته است. واقعاً نمی‌دانم چرا بعضی‌ها در اینستاگرام چنین مطالبی را می‌گذارند. واقعاً اگر خودشان ثروتمندند، چرا برای پست‌های اینستاگرامشان جایزه می‌گذارند؟ یعنی این‌قدر کارشان درست است که می‌خواهند مردم را به‌زور ثروتمند کنند؟ بعد چرا از این ثروتمندشدن و مسیری که رفتند، یک نمود و نمایشی نمی‌دهند؟ جز اینکه یک سری پست‌های ساده می‌گذارند. مردم ما هم ساده‌اند. بسیار طبیعی است در جامعه‌ای که هشت درصد مردمش در سال گذشته گوشت قرمز نخوردند، خیلی سریع تحت‌تأثیر آن حرف‌ها قرار بگیرند و به آن‌ها رجوع کنند. این مسئله واقعاً یک کلاهبرداری بسیار وحشتناکی است که در جامعهٔ ما اتفاق می‌افتد.

چند وقت پیش روزنامهٔ دنیای اقتصاد نوشته بود خرج یک خانوادهٔ سه‌نفره روزانه ۶۸هزار تومان است. اگر این مبلغ را ضرب در ۳۰ بکنید، نتیجهٔ آن از حداقل حقوق رایج کشور بیشتر است؛ البته این مبلغ تنها هزینهٔ غذاست، آن هم ساده‌ترین غذا.

طبیعی است در چنین جامعه‌ای، تبلیغ پولدارشدن و ثروتمندشدن و اینکه بگویند چهار تا تکنیک را یاد می‌دهم و پنج تا پکیج را می‌فروشم، با این‌ها می‌توانید یک‌شبه ره صدساله را طی کنید و… خیلی سریع و خوب جواب می‌دهد. متأسفانه جوّ جامعه، مردم ما را به‌سمت نادانی و کج‌فهمی برده است.

قاطعانه می‌گویم هیچ پولداری نبوده که پولدارشدنش وابسته به بابای پولدارش نبوده باشد. هیچ پولداری نبوده که پولدارشدن به‌خاطر دزدی‌اش نبوده باشد. اشخاصی که بی‌هیچ‌چیز پولدار می‌شوند، استثنایند. این اشخاص استثنایی اصولاً نیازی به کتاب ندارند. آن‌ها نه کتاب خواندند، نه کلاس رفتند، نه مشاوره رفتند. یک توانایی‌های درونی در آن‌ها وجود دارد. اگر فکر می‌کنید پولدارشدن برایتان خیلی مهم است، به مسائل درونی خودتان بپردازید. با این پکیج‌ها و تکنیک‌هایی که می‌فروشند کسی پولدار نمی‌شود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.